صبح قبل از رفتن به مدرسه:
من:
نیما جان زود باش مامان دیر شد...نیما جان وقت لباس پوشیدنه....نیما جان تو که هنوز صبحونه ات رو نخوردی....نیما جان زود باش پسرم....
نیما:
مامان یادم بنداز به مدرسه که رسیدیم...از استیفن بپرسم ببینم دیروز خونه ما بهش خوش گذشته؟
نیما و استیفن
پنجشنبه که نیما رو از مدرسه گرفتم، رفتیم تو فروشگاه روبروی مدرسه تا یه دونه فلفل دلمه ای و یه بسته کاهو بگیرم...توی فروشگاه که بودیم تعداد زیادی از بچه های دیگه با مامان و باباهاشون از راه مدرسه اومده بودند....همینطور که داشتیم داخل فروشگاه میگشتیم یکی از پسرها به نیما گفت "Hi Nima" و نیما هم در پاسخ گفت "Hello Stephan". تا وقتی خریدمون تموم شد یکی دو بار دیگه همدیگه رو داخل لاین های فروِشگاه دیدند و مکالماتی رد و بدل شد...من و مامان استیفن هم سلام و علیکی کردیم و از هم گذشتیم...توی صف پرداخت پول بودیم که اونها هم اومدند پشت سرمون و استیفن به مامانش گفت: مامان؟ من کی میرم خونه نیما باهاش بازی کنم؟ مامانش خندید و بهش توضیح داد. دیگه نوبت ما شده بود و من رفتم جلو و از توضیحات مامان استیفن چیزی نشنیدم...فقط به نیما گفتم مامان این همون همکلاسیت هست که برای کریسمس بهت دوتا کارت داد و تو هم بهش دو تا کارت دادی؟ گفت آره؟ گفت این همونیه که نقاشی که سر کلاس کشید رو هم داد به من....میشه بیاد خونمون امروز؟
میگم امروز نه ولی به مامانش میگم و اگه دوست داشتند، دوشنبه میتونه بیاد خونه مون...ببعد از خرید منتظر شدم اونها هم بیان بیرون از فروشگاه و بهشون گفتم...و گفت باشه....خلاصه امروز قراره دوست نیما برای اولین بار بیاد خونه مون. صبح به محض اینکه وارد کلاس شدیم، اومده دم در و به نیما میگه: نیما خونه تون کجاست؟ نیما هم شروع کرده و داره بهش آدرس میده....از مدرسه که رفتی بیرون مستقیم برو بعد بپیچ سمت چپ...خونه ما همونجاست...خیلی آسونه....اون هم میگه اوکی بیا آدرس رو به مامانم هم بگو تا منو بیاره امروز خونه تون....رفتیم پیش مامانش و آدرس رو بهش دادم...بهش گفتم من هر دوتا رو میبرم خونه مون و اون بعدن میتونه بیاد دنبال پسرش و اگر هم دوست داشت از همون اول میتونه بیاد...فقط اگر راهشون دوره و کار داره به خاطر رسوندن پسرش به خونه ما نیاد و من هر دو رو با خودن میبرم....گفت پس دیرتر میاد...نیما و دوستش تو پوستشون نمیگنجیدن....هر دوشون خیلی خوشحال بودن و میگفتن که خیلی سختشونه تا عصر صبر کنن....استیفن یه پسر کوچولو و نازیه که به موقع خداحافظی به من میگه: مامان نیما؟ میگم بله عزیزم؟ میگه یادت نره منو هم از مدرسه با نیما بگیری؟ آخه من قراره بیام خونه شما....میگم نه یادم نمیره...نگران نباش...
برام خیلی جالب بود این دوتا بچه انگار قشنگ خودشون برنامه ریزی کرده بودند و ما مادرها فقط نقش سرویس دهی و رسوندنشون به مقصد رو داشتیم....اصلن انگار نه انگار که ما موافقت باید میکردیم که این کوچولوها با هم برن یه جا و بازی کنن....
از تمام این ماجرا...قسمت آدرس دادن نیما و عکس العمل دوستش از همه برام جالب تر بود...وقتی اومدم خونه برای عزیز تعریف کردم....میگه: نیماست دیگه....کارش درسته...------------------------------------------------------
استیفن اومد و تا ساعت 5 و نیم اینجا بود و بعد هم مامانش اومد دنبالش و به زور رفت. دوست داشت شب هم اینجا بمونه و نمی رفت....من یکی رو که رسمن از پا در آوردن این دو تا وروجک...از بس از پله ها رفتن بالا و اومدند پایین. تازه نصف این وقت رو با خوراکی و عصرونه سرشون رو گرم کردم و نشسته بودند....ماشالله به بچه ها که چه انرژی دارند...از اتاق نیما گرفته تا شیمن و حتا اتاق خواب ما، پر از اسباب بازیها و وسایل این دو آقا بود...بازار شام به تمام معنا... هر چی من خسته شدم و مواظب بودم که خودشون رو از پله ها نندازن، به اونها خوش گذشت و نقشه دیدار بعدیشون رو میکشیدند....
رسمن باید بگم کار خیلی سختیه که از دو تا پسر مراقبت کنی....چشمم به هر پسری که میوفته میگم، صد رحمت به نیما....اصلن بچه شر و شلوغی نیست....فقط بچه ام همسن و سالهاش رو که تو خونه میبینه یه خورده جو گیر میشه...واقعن از چند پسری که تا الان دیدم، نیما آرومتر و حرف گوش کن تر بوده...
پشت کامپیوتر نشستم و مشغول نوشتن هستم...نیما میره پایین و میگه میخواد تو اتاقش بازی کنه. صدای ماشین کنترلیش میاد که داره باهاش بازی میکنه. چند دقیقه بعد صدام میزنه و میگه: مامان من تشنمه، میشه به من آب بدی؟ بلند میشم و میرم تو آشپزخونه....صداش میزنم و میگم: نیما جان بیا آب بخور....میگه صبر کن مامان، اومدم....خیلی وقتها توی اون لیوانی که من براش آب یا شیر میریزم، دوست نداره نوشیدنی اش رو بخوره و خودش یکی دیگه از لیوانهاش رو انتخاب میکنه. من هم منتظر بودم تا بیاد. ماشینش قبل خودش اومد تو آشپزخونه در حالیکه یکی از فنجونهای خونه که مال خودش هم نیست تو بارش بود....یه ویراژ داد و اومد جلوی پام نگه داشت و بعد نیما وارد شد و گفت این هم لیوان....خنده ام گرفته بود از کارش...فنجون رو برداشتم و بهش آب دادم... ولی بهش گفتم با این سرعتی که نیما ماشینش رو هدایت میکنه، اگه فنجون از توش میوفتاد میشکست و فاصله زیادی رو پر از خورده شیشه میکرد که جمع کردنش کار آسونی نیست و خیلی هم خطرناکه ، اگر یک تیکه از شیشه ها روی زمین بمونه و بعدن بخوره به پای کسی....قبول کرده....بهش چند تا قاشق چای خوری و یه دربازکن و چند تا گیره برای بستن کیسه های پلاستیکی دادم و باهاشون یکی، دو ساعتی بازی کرده....بعدن که بازیش تموم شده اومده و بهم میگه: میدونی مامان من یه درسی گرفتم و حالا میدونم که باید چیکار کنم..بهش میگم چه درسی گرفتی؟ میگه اینکه اگه چیزی بخوام بردارم اول به تو بگم، اینطوری یه چیزهایی بهم میدی که حتا خودم نمیدونستم که میشه ازش استفاده کرد و بذارم تو ماشینم....
------------------------------------------------------------------
یکی، دو ماهی بود که عزیز دنبال خریدن یه ماشین کوچیک و ارزون و جمع و جور میگشت....نمیخواستیم مبلغ زیادی رو برای ماشین هزینه کنیم...برای همین پیدا کردن یه ماشین با مشخصات مورد قبول و بودجه موجود کار ساده ای نبود....در نهایت عزیز چند تایی رو پیدا کرد و یکی رو هم در نظر خودمون نهایی کرده بودیم و قرار شد عزیز بره و از نزدیک ماشینها رو ببینه....من سر کار بودم و عزیز خونه بود....صبر کرده بود تا نیما از مدرسه بیاد و بعد با هم برن....یکی دو ساعت بعد از رفتنشون به عزیز زنگ زدم که ببینم چیکار میکنن...عزیز میگه: همونی که مورد نظر خودمون بود خوبه و به نظر من از اون یکی بهتره ولی نیما پاشو کرده تو یه کفش که اون یکی دیگه رو بخریم....میگم چرا؟ رنگش قشنگتره که نیما بیشتر خوشش اومده؟ عزیز میگه نه! اون یه خورده بزرگتره و نیما میگه این که من میخوام بخرم خیلی کوچولوهه....خنده ام گرفته بود که آقا صاحب نظر شده و جالب اینجاست که من احساس کردم اصرارهای نیما، عزیز رو هم مردد کرده...عزیز گفت حالا باهاش حرف میزنم....نیم ساعت دیگه زنگ زدم ببینم مذاکره پدر و پسر به کجا رسیده....نیما گوشی رو گرفت و میگه مامان ". I changed my mind. I chose the little car that dady liked".بهش میگم چی شد نیما که نظرت عوض شد؟ میگه آخه من تو صندوق عقب ماشین کوچیکه هم جا میشم و دیگه به نظرم کوچیک نیست....
------------------------------------------------------------
حروف الفبا انگلیسی رو خیلی خوب بلده و میتونه لغت هایی که تا چهار حرف دارن رو به راحتی بخونه...البته اول حرفها رو میگه و بعد کل لغت رو....هر روز یک کتاب خیلی ساده برای تمرین خوندن بهشون میدن تا بیاره و باید با هم بخونیمش....کتاب خوندن رو دوست داره ولی تا یه کتاب رو تموم میکنیم چند تا پروژه دیگه از جمله خوردن خوراکی و دیدن کارتون مورد علاقه اش و تمرین جمع و تفریق و جه میدونم درست کردن کاردستی رو هم انجام میده....نتیجه اش این میشه که من باید هزار بار صداش بزنم و موزیک متن " نیما بیا...نیما....نیما بیا....نیما ....نیما من منتظرم...نیما.....نیما...." رو خلق کنم...
6 ژانویه و 16 دی ماه
پاسخ گفت: چهار اصل
دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم.
دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم.
دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش کردم.
دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم.
----------------------------------------------------------------
ممنون خدای مهربون که هستی.
ممنون که ما رو هم میبینی.
ممنون که نتیجه تلاشمون رو میدی.
و ممنون که پایانی بر این زندگی قراردادی.
-----------------------------------------------------------------
امروز 6 ژانویه (16 دی ماه)، درست هفت سال میشه که من و عزیز زیر یک سقفیم و با هم زندگی میکنیم...توی این هفت سال اتفاقات ریز و درشت زیادی افتاده...تجریه های زیادی رو هر دومون کسب کردیم و فکر میکنم همدیگه رو خیلی خیلی بهتر از هفت سال پیش میشناسیم...این یعنی ترقی و پیشرفت...حالا دیگه نیما هم نظر داره و نظر میده...من و عزیز وقتی داریم در مورد چیزی صحبت/بحث میکنیم، اگر اون هم اون دوروبرها باشه، حتمن ابراز وجودی میکنه و ما رو متوجه میکنه که یکی دیگه هم هست و باید رای و نظرش محترم شمرده بشه.. خدایا به خاطر داشتنش متشکرم و تا آخر عمرم ازت سپاسگزارم .
-------------------------------------------------------------
دیروز عصر که رفتم دنبال نیما، از داخل کلاس که منو دید برام دست تکون داد و خندید و من هم بهش لبخند زدم...بیرون که اومده ولی اخماش رفته تو هم....میگه من فکر کردم بابا میاد دنبالم، چرا تو اومدی؟ گفتم: نیما جون بابا سر کاره و نمی تونه بیاد من اومدم....ولی فردا که باز من نیستم، بابا میاد دنبالت....راضی نمیشد و مرتب داشت غر میزد...دیگه داشتیم از حیاط مدرسه میومدیم بیرون ولی نیما همچنان داشت غر میزد...بهش گفتم اصلن یه فکری! میگه چی؟ میگم تو برگرد تو کلاس و بمون تا من زنگ بزنم بابا از سرکار بیاد..خوبه؟ میگه: نه...میگم پس بریم و دیگه خوشحال هم باش، پون ناراحت بودن و غر زدنت باعث میشه منم ناراحت بشم....به محض اینکه از در مدرسه اومدیم بیرون، دیگه انگار نه انگار که این همون بچه است...میگه: میدونی فردا که بیام مدرسه و برگردم خونه و شب بخوابم بعدش چی میشه؟ میگم نه! پی میشه؟ میگه با بابا قراره برم یه جای مخصوص..میگم کجا؟ میگه بابا میخواد منو ببره سره کارش....کل روز قراره سر کار بابا باشم و دوستاش رو هم ببینم....میگم جدی میگی؟ میگه آره...لحنش طوری بود که مطمئن بودم از عزیز چیزی شنیده که داره اینطوری حرف میزنه...درست حدس زده بودم...عزیز بهش قول داده بود که ببره نیما رو سرکارش...حالا امروز اومده به من میگه: مامان میشه به می.سیز کلارک بگی که نیما با باباش قراره یه جای ویژه و به خصوصی بره و خیلی اونجا مهمه؟...گفتم باشه میگم بهش...انگار دنبا رو بهش دادن...
نامه به بابا نوئل
باید برم سر کار. چهارشنبه ها فعلن روز کاری منه. ساعت 7 بیدار میشم و دوشی میگیرم و لباس می پوشم. ساعت نزدیک 8 میشه و باید دیگه نیما رو هم بیدار کنم. براش ساندویجش رو آماده میکنم و بیدارش میکنم. 8.35 دقیقه از خونه میریم بیرون. هر روز 10 دقیقه سر کلاس وقت دارند که توی گروه خودشون مشغول یک کاری بشن تا ساعت 8.55 بشه و کلاسشون به طور رسمی شروع بشه و پدر و مادرها از کلاس برن بیرون. امروز گروهی که نیما توش بود باید یک نامه به سنتا مینوشت و هر چیزی که دوست داشت براش توی اون نامه می نوشت. تا بهش گفتم که باید توی این کاغذ که نقاشی شده برای سنتا بنویسی چی میخوای...انگار دنیا رو بهش دادن...میگه مامان من ساعت واقعی میخوام که روش عکس بن تن داشته باشه....این خواسته اش از سنتا رو قبلن هم شنیده بودم...خلاصه تا جایی که وقت یاری داد نیما نامه اش رو نوشت ولی فقط تونست بنویسه " Dear Santa, Please may I have a " و دیگه نتونست بنویسه بن تن واچ....نزدیک بود گریه اش بگیره...بهش میگم نیما جان نامه ات رو بذار تو کشوت. وقتی رفتیم خونه با هم تمومش میکنیم و برای سنتا پستش میکنیم. دوباره خوشحال میشه و میگه میشه بعدن بنویسیمش؟...بازم سنتا ساعت میاره برام؟ شاید آخه دیر بشه مامان....بهش اطمینان میدم که نامه اش به دست سنتا میرسه....
امروز ساعت 12.45 قرارداشتم. نزدیک قرار فروشگاهی هست که قبلن دیده بودم ساعت به قول نیما "واقعی" بن تن دارند....رفتم براش یک دونه خریدم و قراره از طرف بابا نوئل براش کادو کنمش و بذارمش زیر درخت....از یک ساعت بازم "واقعی" دیگه که لگو هست هم خودم خوشم اومد و اون رو هم براش خریدم...دل توی دلم نیست تا قیافه نیما رو موقع باز کردن کادوهاش ببینم....از الان خوشحاله که قراره برای کریسمس سه تا کادو باز کنه...یکی از طرف سنتا، یکی از طرف مامان و یکی هم از طرف بابا....
یاد خودم و گرفتن عیدی هام میوفتم...دلم میخواد نیما عید نوروز هم همین شوق و ذوق رو داشته باشه....
به من میگه مامان تو هم برای سنتا بنویس چی دوست داری ولی شاید سنتا با کادو بچه های خیلی مشغول باشه و برای بزرگتر ها چیزی نیاره...ناراحت نشی اگه برات نیاره.باشه؟...مثل بچه ها بغض میکنم...بغضم رو فرو میخورم و تو دلم میگم کاش سنتا برای بزرگترها هم چیزی بیاره...و به نیما میگم باشه مامان عیبی نداره...همینکه برای تو میاره من خیلی خوشحالم....واقعن خوشحالم که سنتا برای نیما قراره ساعت مورد علاقه اش رو بیاره. مرسی سنتا که خنده رو قراره به لبهای پسرم بنشونی...
این روزها
نیما داره برای کریسمس روز شماری میکنه. در موردش میدونه و قراره بچه های کلاسشون همه با هم یک داستان در مورد مری و جوزف بگن. نیما هم یک خط این داستان رو باید بگه. یک ماهه که اون یک خط رو روی یک برگه کاغذ نوشتن و دادن بهمون که نیما تمرین کنه...ولی اصلن جلو من تمرین نمیکنه...فقط یک بار برام گفتش و دیگه همون بود. هر چی میگم بخونش، میگه این کار مدرسه است و خودم بلدمش. میگم ژس بخون ببینم بلدی....میگه یک بار خوندم دیگه برات...من هم دیگه اصرار نکردم. تا دیشب موقع خواب میگه: مامان من خیلی ناراحت هستم...میگم چرا ناراحتی؟ میگه آخه تو برای من لباس مخصوص خوندن اون داستان رو نخریدی. و می سیز کلارک گفته همه تون باید کاستیوم بپوشین و اونوقت خط مربوط به خودتون رو بخونید. همه دارن ولی من ندارم....گفتم چرا پسرم تو هم داری....مال تو رو هم من هفته پیش بردم مدرسه...یه دونه شلوار مشکی و یک تی شرت قرمز...میگه به اون میگن کاستیوم؟ گفتم آره مامان....همین لباس رو خواسته بودند براتون ببریم مدرسه و من هم بردم....میگه: آخیش خیالم راحت شد....مرسی مامان مرسی مامان که برای من هم کاستیوم بردی...میگم مرسی پسرم. حالا خوشحال هستی؟
میگه آره...میدونی مامان؟ میگم چی؟ میگه اون خطی که من باید بخونم الان دیگه خیلی خوب و قشنگ میخونم...می سیز اسمیت دفعه اول که خوندیم، به من و جید گفت: میتونین از این بهتر هم بخونین...روز بعد که خوندیم گفت خیلی بهتر بود....ولی دفعه آخری که تمرین میکردیم به من گفت Fantastic. و من بهتر از همه بودم....به هیچ کس دیگه ای نگفت Fantastic.
بهش میگم آفرین پسرم. برای همین میخواستم توی خونه تمرین کنی تا زودتر این تشویق رو بشنوی. میگه من با خوم که تمرین میکردم ولی بلند نمیگفتمش که تو بشنویش...
------------------------------------
تقریبن دو ساعت طول کشید که کارت های کریسمس دوستها و همکلاسی های نیما رو نوشتیم ...
نیما خیلی هیجان داره و هر روز میشمره که چقدر مونده به کریسمس و کی هدیه اش رو میگیره....هنوز درخت کریسمس مون رو در نیاوردیم و تزئینش نکردیم ولی روزی 10 بار در موردش میپرسه و میخواد بدونه که عزیز کی از انباری میاره بیرون درخت رو....
نمیدونم چطوری میتونم برای نوروز هم همین شوق و ذوق رو درش به وجود بیارم که حالا که دوریم، نیما با فرهنگ و آدب و رسوم خودمون بیگانه نشه....از الان برای سفره هفت سین و رنگ و لعاب دادن بهش دارم فکر میکنم....ولی نمیدونم اصلن نیما توجهی بهش نشون خواهد داد یا نه!
-----------------------------------
اتاقش با اسباب بازی هاش فرش شده و راهی برای پا گذاشتن نیست...از لگو گرفته تا کاراکتر های عروسکی کارتون ها و فیلم های مورد علاقه اش تا ماشین و کاغذ و قلم....یعنی من نمیفهمم چه سرعت و عملی در بهم ریختن و در آوردن اسباب بازیهاش داره....خلاصه میخواست یکی از کارهایی که ماشین بن تنش میتونه انجام بده رو به من نشون بده و همش بهم میگفت بیا ببین....من هم توی آشپزخونه مشغول بودم و بهش گفتم الان نمیتونم بیام...اگر خیلی واجبه الان و نمیتونی صبر کنی....اجازه داری ماشینت رو بیاری توی آشپزخونه و به من نشون بدی....
خوشحال شد و رفت ماشینش رو بیاره....یهو صدای افتادن چیزی و بعد هم گریه اش بلند شد و میگه: مامان help.مامان help..تو باید بیاااااااااای...پریدم سمت اتاق و داشتم از ترس سکته میکردم که چی شده....وقتی رفتم دیدم ماشین بن تنش رو انداخته روی انگشتش...بغلش کردم و میگم چی شد مامان؟ میگه همش تقصیر تو بود....میگم چرا مامان؟ میگه اگه میومدی توی اتاق، ماشین نمیوفتد روی پام....دیدم خیلی ناراحته و پاش هم درد میکنه....نمیخواستم همونجا بهش بگم چرا ماشین افتاده رو پاش...بهش گفتم ببخشید مامان....من دستم بند بود نمیتونستم بیام....بعد ازش می پرسم چی شد که ماشینت افتاد رو پات....تو که پسر قوی هستی و میتونی همه چی رو بلند کنی! میگه من قویم ولی پام رفت روی یه دونه لگو و خیلی درد گرفت...اومدم خم شد انگشتم رو بگیرم....ماشین هم از دستم ول شد....گفتم که این طور....
ماشین رو گذاشتیم و با هم اومدیم بیرون...یه چند دقیقه تو بغلم موند تا گریه اش قطع شد. توی این فاصله هم دیگه حرف نمیزدیم و من فقط اشکاش رو پاک میکردم و سرش و پیشونیش رو می بوسیدم و با موهاش بازی میکردم.
گریه اش که قطع شد، بلند شد بره ماشینش رو بیاره....همینطور که داشت بلند میشد گفت: حالا که دارم خوب فر میکنم، میبینم تقصیر تو نبود که ماشین افتاد رو پام...تقصیر اسباب بازیهام بود که رو زمین ولو بودند....میگم: تقصیر اسباب بازیها؟
میگه: نه یعنی تقصیر بهمریختگی اتاقم و اینکه من بعد بازیم اونها رو سرجاشون نگذاشتم....بهش میگم حالا میخوای همین الان جمعش کنی تا دوباره برامون اتفاقی نیوفته...دستشو میذاره جلو دهنم و میگه نه دیگه نگو...دوست ندارم اتفاقی برات بیوفته....الان میرم جمعشون میکنم....مامان میشه یک کمی به من کمک کنی؟ میگم باشه...با هم میریم و اسباب بازها رو جمع میکنیم و میشینه یک دل سیر با ماشین بن تن هم بازی میکنه و به من هم نشون میده که ماشین بن تنش میتونه 3 حالت بشه و با هر کدوم از اونها مثلن میشه چه کارهایی کرد...
عزیز دیشب ساعت حدودن 10 شب رسید خونه. نیما معمولن ساعت 9 میخوابه ولی دیشب به خاطر اومدن عزیز بهش اجازه دادم بیدار بمونه و با هم یکی از فیلم های مورد علاقه نیما و من "over the hedge" رو دیدیم تا عزیز رسید. عزیز با اینکه کلید داشت زنگ زد، انگار اون هم اطمینان داشت نیما بیداره....بهش میگم بدو بریم در رو باز کنیم بابا اومد....با شوق و ذوق از پله ها اومده پایین ولی به 2-3 متری در که رسید وایستاد و گفت تو در رو باز کن. در رو باز کردم...قیافه نیما دیدنی بود. تمام صورتش پر از شادی و خنده بود و یه حالت فرار به خودش گرفته بود که مثلن از دست باباش که میخواست بره بغلش کنه فرار کنه...بعد که عزیز بهش گفت بدو بیا بغلم ببینم....مثل فشنگ پرید بغلش و هنوز عزیز نتونسته بود کاملن ببوستش، با یک حالت طلبکارانه ای به عزیز میگه" مگه من نگفتم نباید بری یک کِوشَر دیگه؟ چرای رفتی ترکی؟"
عزیز بهش میگه: دیدی زود برگشتم...ولی اون همچنان پیگیر سوال خودش بود....
بعد هم نوبت من شد و احوالپرسی کردیم....بعد هم باید نیما میخوابید...عزیز رفت بالا تا لباسهاشو عوض کنه. و وقتی دیده بود که تلویزیون روشنه اونو هم خاموش کرده بود تا نیما با خیال راحت بخوابه...و همین باعث شد که سر یک ثانیه تبدیل بشه به بابای بد...و اینکه اصلن باید ترکیه میموند....
دیشب برای اولین بار حس داشتن خونواده کوچیک سه نفری رو داشتم...درست مثل وقتی پدر خودم میرفت مسافرت و وقتی میومد، مامان و من و دو تا خواهرهام خوشحال خوشحال بودیم....شاید به خاطر نیما باشه و اینکه نبود پدر رو الان بیشتر احساس میکنه و میتونه در موردش حرف بزنه و عکس العمل نشون میده. دفعه قبل که بیشتر از 2 سال پیش بود و عزیز برای 30-40 روز رفت ایران، منو نیما رفتیم فرودگاه استقبالش. نیما از دیدن باباش خیلی خوشحال شد ولی اصلن حرفی نمیزد. ساکت خودش رو توی بغلش جا داده بود و فقط نگاش میکرد. نیما پسر خیلی مغروریه. در نبود عزیز و یا من،یک بار هم نمی پرسه که بابا کو و یا مامان کو و چرا نمیاد ولی ایندفعه مدل استقبالش از عزیز کاملن نشون میداد که دلش براش تنگ شده و مواخده کردنش برای رفتنش حکایت از این داشت که راضی به غیبتش در خونه نبوده...
...
نظرات ()

