امروز یک نامه در مورد مدرسه نیما اومد و در کمال ناباوری خوندیم که به دلیل نفص مدارک اصلن پرونده نیما رو نگاه هم نکردند...شد دو هفته از اومدنمون به اون خونه و نرفتن نیما به مدرسه...نامه رو خودم حضوری بردم شهرداری منطقه و خانومی که در پذیرش بود فرم رو نگاه کرد و مدارک رو برام کپی کرد و گذاشت توش...من هم خیالم راحت که کار مدرسه نیما به جریان افتاد...از دست اون خانومه خیلی دلگیر و عصبانی هستم....آخه خانوم عزیز اگر من میخواستم که شما نگاه نکنی بهش و دقت نکنی که بدون اومدن اون همه راه میذاشتمش تو پاکت و بعد هم مینداختمش تو صندوق پست...اومدم اونجا و ازت خواستم که نگاهش کنی که اگر مشکلی هست، قبل از تحویل دادنش رفعش کنم....خلاصه گفتن قرارداد خونه برای اثبات محل زندگی قابل قبول نیست و جمعه هفته پیش تنها مدرکی بود که به اسم منو عزیز در این آدرس وجود داشت...حالا هم نامه های بانکی داریم و هم آبونمان تلویزیون که ظاهرن قابل قبوله...امروز عزیز باهاشون تلفنی صحبت کرد و باز دوباره مدارک جدید بردیم و تحویل دادیم....خدا کنه دوباره یک هفته معطلمون نکنن تا باز بخوان جواب بدن و خدا کنه جواب خوبی بدن که یک باری از رو دوشم برداشته بشه....

این هم از مدرسه که هنوز حل نشد...وسایل هم یکی میاد و یکی هنوز نمیاد....دو روز کامل با خاله زیبا مشغول تمیز کردن و تخت و کمد بستن نیما بودیم....کمرم به شدت درد گرفته و از خستگی نای ندارم....چرا من اینقدر نق میزنم؟؟؟

بعد از ماهها رفتیم ناندوز و ناهار رو امروز اونجا خوردیم...خیلی وقت بود نرفته بودیم...یک ناندوز نزدیک خونه مون هست که با ده دقیقه پیاده روی میرسیم بهش...من مرغ و زیتون ناندوز رو خیلی دوست  دارم....

نیما هم فقط ذرت خورد و سیب زمینی سرخ شده ...هر کاری کردم مرغ نخورد که نخورد....

 

   + دیبا - ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

روزهای جدید

دیگه امروز یک هفته است که نیما خونه است و هنوز مدرسه نداره. مدرسه ایکه من دلم میخواد نیما بره کاملن پره و طبق گفته مسئولین نمیتونن نیما رو ثبت نام کنند. هنوز امیدم رو برای اون مدرسه از دست ندادم ولی همینکه نیما خونه است،‌در حالیکه میتونست مدرسه باشه و وقتش رو مفید تر و بهتر بگذرونه اذیتم میکنه....

--------------------------------------------------------

وسایل خونه هم هنوز همه نیومده...فکر میکنم تا آخر این ماه دیگه همش برسه...هنوز خونه نامرتبه...و خیلی وسیله کم داره....صاحبخونه هم که همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستمون و گفت: خونه رو مبله اجاره نکردین و هیچ چیز، حتا یه پرده توری که خیلی ارزون بود رو هم گفت برای آشپزخونه نمیگیره....روز شنبه خودم رفتم و پرده و چوب پرده رو گرفتم و یک ساعت بعدش هم روی کابینت بودم و نصبش کردم....حالا دیگه روزها داخل خونه دیده نمیشه، تا شب که دیگه سعی میکنم چراغ آشپزخونه رو روشن نکنم....

جامون تنگتر شده ولی احساس میکنم یه خورده ذهنم آزادتره و نگرانی های خونه قبلی و صاحبخونه قبلی رو نخواهیم داشت،‌هر چند الان تازه یک هفته است که اومدیم و هنوز خیلی زوده برای اینطور قضاوت ها....ولی فکر خوب کردن هم خودش نعمتیه،‌که حداقل داره میاد به فکرم....

-------------------------------------------

15 روز از قرارداد جدیدم گذشته ولی عملن به خاطر اسباب کشی نتونستم کار مفیدی انجام بدم....باید بعد از نوشتن این پست بشینم و اگه شده تا ساعت 8 شب هم بمونم سرکار، ولی یک کاری رو تموم کنم و به یه جایی برسونم و تحویل بدم و برم....

   + دیبا - ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

عشق به مدرسه و معلم ها

خاله زیبا قراره فردا بیان اینجا تا با هم اسباب ها رو جمع کنیم....خدا رو شکر که اسباب بزرگ مثل یخچال و گاز و ...نداریم...ولی همون بقیه اش هم سری قبل برای خودش کلی جعبه شد و با اینکه من اصلن عادت ندارم که خورد خو رد کارها رو بکنم و همون روز اول رسیدنمون، تقریبن همه چی روفتم سرجاشون ولی هنوز یا یک چند روزی دور و برم جعبه بود....ایندفغه دیگه به خاله زیبا گفتم بیان کمک و ایشون هم لطف کرد و میاد...امروز آخرین روز رفتن نیما به این مدرسه است...از یک هفته پیش که فهمیده دیگه نمیخواد بره این مدرسه، هزار و یک بار گفته که چقدر می.سیز کلارک و مستر مرچ رو دوست داره و چه معلم های دوست داشتنی هستند و دلش نمیخواد از کلاسشون بره....میگه خوب نمیشه،منو هم مثل بچه های دیگه که مامانشون با ماشین میاره، شما هم با ماشین ببارین مدرسه؟! دیگه اونوقت لازم نیست من مدرسه ام رو عوض کنم....

عوض شدن مدرسه نیما تنها دل نگرانی من از جابه جایی بود و هست و نیما هم با این حرفهاش، منو بیشتر نگران میکنه و میگم دلواپسیم،‌بی مورد نبود و شاید براش سخت باشه که در این موقع سال وارد کلاس جدیدی بشه....عکس رئیس مدرسه جدیدش رو از وبسایت مدرسه پیدا کردم و بهش نشون دادم....قیافه خیلی مهربونی داره و لبخند بزرگی روی لبهاشه ولی نیما با دیدینش، تعجب کرد و دهنش باز شد و میگه معلمم آقاست؟؟؟؟ میگم نه مامان این مدیر مدرسه تونه، مثل خانوم فلانی توی این مدرسه...میگه عکس معلم خودم رو بهم نشون بده....هر چی گشتم نبود....ولی بهش میگم معلم ها همه مهربونن چه مرد باشند و چه زن...ببین چقدر مستر مرچ رو دوست داری....میگه آخه اون خیلی کارهای خنده دار میکنه و زنگ ورزش همش ما رو میخندونه....بهش میگم خوب بقیه هم همینطور خوب و مهربونن....مامانت رو ببین چقدر خوبه؟

کلی خندید و میگه ولی تو معلم بچه هت نیستی که....تو معلم آدم بزرگهایی....کلی ذوق کردم که حداقل منکر خوش اخلاقیم نشد و بهش گفتم تازه اونهایی که معلم بچه ها هستند خیلی مهربون ترن....



   + دیبا - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

اول غر و بعد شکر

دوباره داریم اسباب کشی میکنیم. توی فکر و خیالهای خودم، روزی که اومدیم توی این خونه، آخرین خونه اجاره ایی بود که میرفتیم. و دیگه فکر میکردم خونه بعدی که بریم خونه خود خودمونه...ولی بازم نشد. صاحبخونه مون که رفته بود امریکا و میخواست اونجا ازدواج کنه،‌در مدت 10 روز زندگی در اونجا متوجه شد که اون آقا براش همسر مناسبی نمیتونه باشه و هنوز عروسی نگرفته، برگشت به خاک پاک انگلیس. من خیلی خوشحال بودم براش که قبل از مراسم عروسی، متوجه شد و دچار مشکل جدی نشد...ولی از اونطرف خودم هیچ شبی سر راحت به بالش نذاشتم....یه شب برای اون غصه میخوردم، یه شب برای خودم که با این حال و هنوز نرسیده باید جابه جا بشیم....یه شب هم غصه نیما و مدرسه اش رو میخوردم که چطور باید باز دوباره مدرسه اش رو عوض کنم...منو بگو که فکر میکردم نیما سال دیگه رو هم این مدرسه میره و با همین دوستاش هستش....استرسم اونقدر زیاد بود که لذت زندگی توی یه خونه تمیز و مرتب که مطابق سلیقه خودم بود رو نمیبردم....صاحبخونه هم داستانها و نگرانیهای مخصوص به خودش رو داشت که اونو موقع بردن نامه هاش به ما هم منتقل میکرد...من هم که استعداد فراوان در غصه خوری....خلاصه تصمیم گرفتیم تا آخر قراردادمون که هنوز 3 ماه دیگه ازش باقی مونده، نمونیم..و دو هفته پیش یه روز از صبح تا عصر گشتیم و خدا هم یاری کرد و یه آپارتمان کوچولو 2 خوابه پیدا کردیم...حالا بدی ماجرا اینجاست که خونه مبله نیست و باید همه چی رو خودمون بخریم....نمیدونم چقدر تحت فشار روحی و روانی بودیم که هم من و هم عزیز تن به این کار دادیم و قرارداد بستم و اگه همه چیز خوب پیش بره، سه شنبه دیگه، این موقع باید توی اون خونه باشیم....داریم برای خونه وسیله میخریم....یه دقیقه از خریدشون شادمانم و دقیقه بعد،‌ یاد هزینه اش و پرداختش میوفتم و نگران پرداختش میشم...خلاصه که بازم داریم جابه جا میشیم...دیگه شمارش تعداد خونه های اجاره ای در این بلاد از دستم خارج شده....منی که وقتی ایران بودم و خونه پدر و مادرم، از 5 سالگی تا وقتی از خونوادم جدا شدم توی یک خونه بودم...هنوز هم مامان و بابام توی همون خونه دوران کودکی من و خواهرهام زندگی میکنن....ولی من یکی تلافی جابه جایی رو در آوردم....ولی بازم میگم خدایا شکرت که سالمم.

حالا یه خبر خوب....قرارداد جدید با کارم رو امروز خبرش رو بهم دادن. دارن برای 5 ماه تا بستن قرارداد جدید که آخر سپتامبر خواهد بود، یه قرارداد موقت میبندند...از بعد از فارغ التحصیلی ام این اولین باره که قرارداد تمام وقت با حقوق مشابه با همه همردیف های من در انگلیس داره باهام بسته میشه....ظاهرن کارکردن با حقوق یک سوم حقوق واقعی که باید به من میدادن ، در نهایت داره کار خودش رو میکنه....خوشحالم از کاری که کردم و صبری که داشتم و خودم رو تحسین میکنم ولی بعضی وقتها دلم بد جوری برای اون دیبایی که فکر میکنم بهش اجحاف شد، میسوزه....الان من میتونستم صاحب خونه باشم و زندگیم روی روال افتاده باشه....نه هنوز خونه به دوش و امسال اینجا و سال دیگه اونجا....ولی خدا رو شکر.....بازم به نظر میرسه که داره اون روزها تموم میشه و روزهای بهتری در راهه....

یو هوووووووو.

   + دیبا - ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

موفق باشید

ایملها رو به بچه ها و سوپروایزرهاشون دارم میفرستم....12 تا دانشجو بودن که از این 12 تا 4 نفرشون باید دوباره پروژه شان را بنویسند و نقصهای نوشته قبلی شان را ظرف مدت 10 روز برطرف کنند....بعضی چیزها رو 100 بار سر کلاس گفتم و گوش نکردند و واقعن باید دقت بیشتری بکنند و بعضی ها که به نظر من سهل انگاری نبود و نقصش قابل چشم پوشی بود، استاد راهنمای محترم منتها راضی نبود و پاشو کرده بود تو یه کفش که این باید دوباره بنویسه ...من یک نفر از سه نفر تصمیم گیرنده بودم ولی کارهای بعدی و هماهنگی و خبر دادن با منه....اون چهار ایمیل آنچنان انرژی از من گرفت که نگو، مخصوصن اون یک دونه که به نظرم خوب بود....از صبح هزار بار دارم به این فکر میکنم که امروزشون چطوری ممکنه با این خبر خراب بشه....بعد میگم آخه شاید اونها مثل من نباشند و راحت تر با موضوع کنار بیان....هر کاری از دستم برمیومد که کمتر ناراحت بشن رو انجام دادم...مثلن اسم رئیس دانشکده و رئیس گروه که باید در جریان این نتایج باشند رو در BCC نوشتم، تا بچه ها مثلن با دیدن این دو نفر در راهروهای دانشکده و کلاسها شرمنده نشن....نمیدونم این تصور منه و همه رو مثل خودم فرض میکنم که اگر احیانن یک نمره ای رو کم میشدم و نه حتا افتادن، تا مدتها از دیدن افرادی که میدونستم در جریان نتیجه کارم بودند، خجالت میکشیدم و فراری بودم....و یا متن ایمیل رو طوری نوشتم که پروژه خیلی خوبی است و برطرف کردن نقصها در این مرحله به بهتر کردن نتیجه پایانی پروژه خیلی کمک خواهد کرد و ....

در عوض موقع فرستادن اون هشت ایمیلی که حاوی خبر خوش بود کلی کیف کردم و با خودم گفتم شاید اونها هم بگن "پنجشنبه دوست داشتنی".

امیدوارم اون چهارتا هم به خیری و سلامت تموم بشن و بچه ها لذت کارها و زحمت هاشون رو ببرن. 

وقتی معلمی، با بچه ها خوشحالی و ناراحتیشون ناراحتت میکنه....بعضی وقتها فکر میکنم انگار من مادرشونم. 

 

------------------------------

خیلی وقته فال حافظ نذاشتم اینجا. این هم فال حافظ امروز:

 

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ حوالتش به لب یار دلنواز کنید

 

   + دیبا - ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱

سال نو مبارک

درسته که خیلی از شروع سال جدید گذشته و روزهای پایانی فروردین رو میگذرونیم ولی از اونجایی که این اولین پست وبلاگم در سال جدیده، سال جدید همگی مبارک و پر از خیر و برکت و نیکی. 

مهمونهامون رفتن و جاشون حسابی خالیه. نیما هر روز به بهانه ای میگه کاش سامان اینجا بود و یا میگه کاش عمه اینجا بود...و وقتی ازش می پرسم چرا دوست داری اونها اینجا باشند، میگه خیلی خوب بود دیگه....دیروز بعدازظهر با عزیز اومدن ایستگاه قطار دنبالم، عزیز میگه،‌ همینکه از خونه اومدیم بیرون، گفته بابا کاش الان سامان هم بود....کفتم برای چی پسرم؟ گفته آخه وقتی سامان بود، همیشه وقتی میخواستیم سوار ماشین بشیم یک کم دور ماشین میدویدیم و بازی میکردیم و بعد سوار ماشین میشدیم...

 

   + دیبا - ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

مهمون های دوست داشتنی

یکی از عمه های نیما و پسرش که قرار بود تابستون بیان پیشمون ولی همه چی اونطوری که ما پیش بینی کرده بودیم پیش نرفت، بالاخره هفته گذشته اومدند....همه مون خوشحالیم...و از داشتن مهمون، اون هم مهمونی که دوستش داشته باشی و از کنار بودنت باهاش لذت ببری خوشحالیم...نیما داره دوباره لغات فارسی رو که فراموش کرده بود، رو به یاد میاره و سعی میکنه با عمه اش و پسر عمه اش حتمن فارسی حرف بزنه....هوا هم توی این چند روز همراهی کرده و از ساعت 10-11 صبح به بعد، آفتابی و خوب بوده....

پریشب که از سرکار رفتم، شام حاضر بود....کار خواهر شوهر مهربون بود و با هم شام خوردیم....بر خلاف وقتهای دیگه که من سر کار بودم و وقتی میرسیدم خونه،‌تازه باید غذا درست میکردم،‌چهارشنبه،‌فقط دست و صورتم رو شستم و لباس عوض کردم و یک راست رفتم سر میز آشپزخونه برای شام....چقدر چسبید....

 

   + دیبا - ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
← صفحه بعد