نیما و سوال هاش

جمعه که عزیز رفته مهد دنبال نیما، نیما توی حیاط مهد برگردونده...به خونه رسیدن دوباره هم برگردونده...من که ساعت ٧ عصر رسیدم خونه کاملن بی حال بود و بر عکس روزهای دیگه که خودش قبل از باباش، خوشحالی کنان میومد سمت در، ساکت تو بغل باباش بود و سرش هم روی شونه اش...همش میگفت دلم در میکنه و تب هم داشت...بهش دارو دادیم و مواظبش بودم...هیچی نمیخورد، فقط شیر میخواست...اون هم شیر یخ یخ...ساعت ١٢ شب که شد مثل تنور داغ بود و لرز هم بهش اضافه شد...تا اون موقع ندیده بودم که بچه ای تب و لرز کنه...سریع به اورزانس زنگ زدیم و اونها هم خیلی زود اومدن...بعد از معاینه گفتن نیما رو ببریم تو آمبولانس تا ضربان قلب و فشارش رو اندازه بگیرن...نیما توی امبولانس استفراق کرد و دیگه قرار شد بریم بیمارستان...

نیمه های شب وقتی مطمئن شدیم که رو به بهبوده برگشتیم خونه. گذشت تا روز دوشنبه...از سر کار زنگ زدم خونه و عزیز گفت نیما هنوز بی حاله. براش یه وقت دکتر گرفتم و رفتیم دکتر....خدا رو شکر از موقعیکه داخل آمبولانس برگردوند دیگه دوباره استفراغ نکرد ولی همچنان دل درد داشت...با نیما و عزیز رفتیم بهداری نزدیک خونه...روی دیوار بهداری پر از عکس ها و پوسترهای مختلف بود...از تبلیغ گرفته تا توصیه های ایمنی و پزشکی و بریده های مقاله و توضیحاتی در خصوص فایده میوه و سبزی و مضرات سیگار و دارو و ....

نیما از من پرسید که چرا این همه کاغذ چسبوندن به دیوار....بهش گفتم یعضی از مردم یه سوالهایی دارن و با خوندن و دیدن این پوستر ها می تونن جواب سوالات شون رو پیدا کنند و دیگه لازم نیست برن و از کسی بپرسن...

گفت: یعنی چی؟

گفتم یعنی مثلن میتونیم بفهمیم چی بخوریم که برای بدنمون مفید باشه و میخواستم یه سوال دیگه رو بگم و  هنوز میخواستم افاضه فضل کنم که نیما پوزخندی به من زد و گفت...خوب الان من میخوام بدونم بابا و مامان من کجا هستند و من دارم چیکار میکنم! چطوری از تو این عکسها جواب سوالم رو پیدا کنم؟؟؟

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد            یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار   صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل   شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز   نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند   در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود   کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر   کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

  
نویسنده : دیبا ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


تنهای تنها

خیلی خسته ام...خسته فیزیکی نه چندان ولی روحی بسیار. سرم گیجه...انگار وسط زمین و هوا رها شدم...دنبال دل مهربون و شونه ای قوی میگردم. نمیدونم چه کار کنم؟ تفالی میزنم به دیوان حافظ و آب پاکی رو میریزه رو دستم...

ای خونبهای نافه چین خاک راه تو                 خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرام   ای من فدای شیوه چشم سیاه تو
خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال   از دل نیایدش که نویسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی   زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو
با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم   از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
یاران همنشین همه از هم جدا شدند   ماییم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت   آتش زند به خرمن غم دود آه تو

 

بهش میگم آخه تا کی؟ من چی کار کنم؟

میگه:

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند                          نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش   که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند   هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک   چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار   که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری   به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد  

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

  
نویسنده : دیبا ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


نتیجه گیری

لباسهامو که می پوشم تا بیا بیرون. از من میپرسه که مامان داری کجا میری؟ به خاطر مدل عکس العمل روزهای قبلش بهش میگم دارم میریم یه جایی یه کاری دارم انجام بدم و رود برگردم...میگه دور میری؟ میگم نه عزیزم...میگه دور نری هاااااااا.

میگم. چشم پسرم سعی میکنم دور نشم...با انگشتاش حدود 4 سانت رو نشون میده و میگه اینقدر بیشتر نرو.  من هم میخندم و با انگشتهام خدودن نصف اونقدری که اون نشون داده بود رو نشون میدم و میگم: اصلن اینقدر میرم...خوبه؟

جواب میده نه و دو تا انگشتش رو میچسبونه به هم و میگه اینقدر برو...من هم میگم... باشه...بعد نامردی نمیکنه و میگه . اصلن در رو باز کن ولی نرو بیرون....

بعد هم که دیگه معلومه...برای اینکه گریه نکنه، عزیز باهاش شروع کرد به صحبت کردن در مورد آقای " بوم بوم" و قدرت بدنیش و اینکه نیما صبحونه خورده& چه قدر قوی شده و میتونن پدر و پسر با هم از عهده اقای بوم بوم بر بیان....

 

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد
چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست
برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دل‌های یاران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد
منش با خرقه پشمین کجا اندر کمند آرم
زره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور
که جود بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد
ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید
که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل
که چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد

  
نویسنده : دیبا ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :