سال 2015 مبارک

سال نو میلادی بر همگی مبارک.

سه ماه گذشت و باز من تنبلی کردم و چیزی ننوشتم.

نیما رو هم کلاس شنا ثبت نام کردم. یه خورده از آب میترسه. فقط چند جلسه بیشتر نرفته ولی به نسبت ترسش از آب ریخته و شنا رو دوست داره. بعد از کلاس دوست داره که بیشنر بمونیم و یه خورده آب بازی کنم. من هم بیشتر مواقع اگه کار خاصی نداشته باشم، قبول میکنم و یه مقدار میمونیم تا نیما به قول خودش تمرین کنه و یا همون آب بازی کنه. بعد از کلاس هم بدون استثنا نیما خان گرسنه است و پیشنهاد خوردن شام رو تو همون مرکز تفریحی که کلاسش برگزار میشه، رو میده.

---------------------------------------------

برعکس ایران که انگشتهامون به خاطر زیادی مشق نوشتن و تکلیف فراوون مدرسه تغییر شکل میداد توی این مملکت مفهومی به عنوان مشق شب وجود نداره. تکلیف ها در حد یک صفحه ریاضی ویک صفحه انگلیسی هست که چند روز برای انجامش وقت دارن و من همش حرص میخوردم که با این تکلیف به کجا میخواد برسه....در جلسه هایی که با معلمش داشتم، همیشه ازش راضی بودند و به قول خودش تو گروه رده بالای کلاس بود ولی باز من انگار یه جورایی ناراضی بودم. سواد نیما خوبه ولی از سرعت عملش راضی نبودم. خلاصه با صحبت و بررسی کلاسها و آینده و دبیرستان و سیستم ورود به دبیرستانهای خوب، به این نتیجه رسیدم که نه مثل ایران اونقدر زیاد و نه مثل اینجا بیکاری محض از وقتی بچه ها میان خونه....

نیما رو کلاسهای کُمون ثبت نام کردم. فعلن فقط ریاضی میره تا باز بعدن ادبیات زبان انگلیسی هم ثبت نامش کنم. یه خورده زورش میاد مشقاش رو بنویسه ولی باز هم از چهل و پنج دقیقه در روز تجاوز نمیکنه. بیشتر از یک ماهه که شروع کرده و من خیلی راضی هستم....حالا خودش به حجم و مقدار تکلبف های مدرسه اش خنده اش میگیره. اونروز میگه مامان خیلی خیلی کمتر از یک روز کُمون تکلیف دارم ولی میدونی چقدر وقت دارم؟ پنج روز!

برای اینکه تشویق بشه به ازای هر تکلیف کُمون نیم ساعت وقت بازی میگیره. اگر هم کناب بخونه به ازای هر بیست تا سی صفحه ای که بخونه باز هم نیم ساعت وقت بازی داره. روازنه هم وقتی از مدرسه میاد فقط یک ساعت وقت داره که بازی کنه ولی با این تکلیف های اضافه معمولن یک ساعت تا یک ساعت و نیم دیگه برای خودش وقت بازی میگیره و چون معمولن وقت نمیشه که از همه وقت بازیش استفاده کنه...براش یادداشت میکنم و میتونه شنبه ها  و یک شنبه ها ازش استفاده کنه....

ما تو حونمون پسر نداشتیم و سه تا خواهر بودیم. اصلن بعضی چیزهایی که من به نیما میگم به یاد ندارم که مامانم از ما خواسته باشه که انجام بدیم، به طور خودکار انجام میدادیم...نمیدونم....شاید هم من فراموش کردم و ما هم همینطوری بودیم....و یا پسرها یه خورده با دخترها فرق دارند.....

-----------------------------

مثل عزیز، شوخ طبعه و معمولن یه چیزی میگه که آدم خنده اش میگره....وقتی فارسی حرف میزنه دیگه اشتباهات فارسی هم اضافه میشه بهش و بعضی وقتها هم عمدن اینکار رو میکنه که ما رو بخندونه.....

 

به شدت احساساتی و مهربونه....همینطور داره بازی میکنه و من مشغول یک کاری هستم...یک دفعه صدا میزنه و میگه مامان بیا یه بغل بده و برو.....دقیقن عین جمله ای که وقتی کوچیکتر بود و بازی میکرد و من ناظر بازی و شیطنش بودم و ازش میخواستم بهم بوس بده و یا بیاد بغلم....

 

دم در مدرسه از هم خداحافظی میکنیم. بچه ها میرن داخل و پدرها و مادرها دیگه داخل مدرسه نباید برن مگر اینکه کاری داشته باشند....خداحافظی که میکنیم من صبر میکنم که برسه به داخل سالن و از در سالن که رفت تو من برمیگردم...همیشه تا برسه بر در سالن یکی دو بار برمیگرده و لبخند میزته و برام دست تکون میده....یک بار هم درست جلو در سالن برمیگرده و دست تکون میده و میره....بعضی وقتها صداش میزنم "مهربون" کلی کیف میکنه و با یه لبخند پهن جوابم رو میده.

 

--------------------------------------

لیست بلند بالایی برای سنتا نوشت و همه التماس دعاهاشو هم نوشت....هدیه های بجه های دوستان و نیما رو یواش یواش قبل کریسمس آماده میکردم و میذاشتم زیر درخت. اسم نیما رو روی هدیه ها ننوشتم و کارت تبریک هم روش مثل بقیه نزدم...هر وقت می پرسید اینها که اسم نداره مال منه. میگفتم نه هنوز فرصت نکردم که کارت هاشون رو بنویسم....نا شب کریسمس شد و نیما رفت بخوابه....کادوهای بچه های دوستان رو بردم مهمونی که دعوت بودیم وهر کی تو اون مهمونی بود هدیه اش رو بهش دادم ولی هنوز چند تایی مونده بود....شب که نیما میخواست بخوابه گقت: مامان میشه اون هدیه هایی که اسم نداره و مال من نیست از زیر درخت بردارین...آخه شاید صبح خیلی زودتر از شما بیدار بشم و بخوام هدیه هایی که سنتا برام آورده رو باز کنم و اشتباهی مال یقیه رو باز کنم....هدیه ها رو برداشتم و فقط مال خودش رو گذاشتم بمونه. مطمئن بودم که شش نشده بیداره. همینطور هم شد. من و عزیز قبل از اون رفتیم تو نشیمن و بعد من رفتم آروم از جلوی در اتاقش رد شدم که ببینم بخوابه یا بیدا.....بهو گفت مامان صبح شده یا هنوز شبه .....به خاطر زمستون هوا خیلی دیر روشن میشه  هنوز ساعت هفت و نیم هوا تاریک تاریکه و اونوقت ساعت یک ربع به شش بود. گفتم خیلی زوده هنوز و میتونه بخوابه ولی اگه دوست داشته باشه هم میتونه پاشه....یهو از تو تخت پرید بیرون و رفت دست و صورتش رو شست...

اومد تو نشیمن و دهنش از تعجب باز شد....هنوز خیلی کادو زیر درخت بود....گفت مامان مال دوستامون رو برداشتی؟ گفتم آره....میگه یعنی همه مال منه؟ میگم باز کن ببین....کلی ذوق کرد و همه رو کمتر از یک دقیقه باز کرد و یک ضرب رفت سر بازی با هدیه هایی که گرفته بود....بی صبرانه هم منتظر بود که ساعت ده بشه و بتونه به دوستش گزارش بده که سنتا چه چیزهایی از لیستش رو براش آورده.....

/ 2 نظر / 38 بازدید
مهری

دیبا جون کلی خوشحالم که دوباره نوشتی و اخبارتون رو دادی .. نیما جان ماشالله بزرگ شده و خوشحالم که همه چیزهایی که برای سنتا لیست کرده بود رو گرفته . مبارکش باشه ....برای همه تون سال خوبی رو همراه با سلامتی و موفقیت آرزو میکنم