از همه جا

بعد از مدتی باز امروز اومدم تا بنویسم. حالم خیلی بهتره و مشکلات کاری هم،‌اگرچه کاملن حل و فصل نشدند ولی بهتر از قبل هستند. به این نتیجه رسیدم که به خاطر نیما در درجه اول و بعد کل خونواده کوچیکمون بهتره که من نیمه وقت کار کنم و کارهای تحقیقی رو که انجام میدادم، دیگه انجام نمیدم....از سپتامبر، قراره فقط درس بدم. تا ژانویه فقط در یک جا ولی از ژانویه تا آخر سال تحصیلی در دو مرکز. دومی بهمون خیلی نزدیکه و درسش رو هم خیلی دوست دارم. همون چیزیه که از فارغ التحصیلی ام دلم دنبالش بود و میخواستم درس بدم ولی چیزی پیدا نکردم...اولی ولی خیلی تخصصی نیست، ضمن اینکه اون رو هم فقط به خاطر اینکه با دانشجوها در ارتباطم و تدریسه باز هم دوست دارم و به نظرم به روحیه من نزدیکتره.... ریاضی رو هم همچنان در نظر دارم و اگر اینها سرم رو به اندازه کافی شلوغ نکرد و وقت اضافه داشتم، میرم سراغش و مثل قبل ازش استفاده خواهم کرد و لذت خواهم برد...

-----------------

تا آخر ماه رو به خاطر تعطیلات مدارس،‌مرخصی گرفتم و با نیما خونه ایم....از هفته دیگه قراره شنا ثبت نامش کنم و خودم هم در اون فاصله برم "جیم". 

----------------

عزیز چند تا همکار خوب داره که همه شون در محله ما زندگی میکنند....با همسراشون دوست هستم و جند نفر دوست خوب خونوادگی دیگه هم به جمعمون اضافه شده....خانوم ها، ماهی یک بار با هم فرار میذاریم و در مورد مسائل مختلف اجتماعی صحبت میکنیم و یا فیلم میبینیم...جمع صمیمی و خوبیه. این هفته قراره بیان خونه ما. نیما هم همشون رو دوست داره و از الان منتظره که با بچه هاشون که به جز یک نفر، همه از نیما بزرگترن بازی کنه.....

دو هفته پیش رفتیم هلند، دیدن یک دوست خیلی خوب و مهربون...از همکارهای سابق عزیز وقتی عزیز هنوز ایران بوده....ایشون دو ساله اومدند هلند. با اینکه در دو کشور مختلف هستیم ولی انگار خواهر و برادر خودمون اومدن و بهمون نزدیک تر شدند....پارسال بعد ژانویه رفتیم دیدنشون و قرار بر این شد،‌امسال اونها بیان بهمون سر بزنن....ولی یک مسافر دارند و نمیشد هواپیما سوار بشن و باز دوباره اینطوری شد که باز ما رفتیم....تازه هنوز برنگشته دلمون براشون تنگ شده و قراره وقتی کوچولو به دنیا اومد هم بریم دیدنشون....امیدوارم ما هم بتونیم جبران اون همه محبت و روی خوش و مهمون نوازیشون رو بکنیم....جالبه که من این دوست عزیز رو ایران هم دیدم و خونشون رفتم....وقتی تازه با عزیز آشنا شده بودم و هنوز ازدواج نکرده بودیم....در یکی از سفرهای ایران، عزیز گفت دوست داری بریم فلان شهر؟ گفتم اونجا بریم چیکار؟ نه جای دیدنی داره و نه آب و هوای خوبی....گفت ولی درعوض دو تا دوست خیلی خوب دارم که هنوز تو همون کارخونه کار میکنن و با هم در ارتباطیم...دوستانم رو هم میبینی و کار سابقم رو هم....من هم با کله موافقت کردم....مخصوصن که قرار بود از تهران با ماشین عزیز بریم و همش کنار هم بودیم...

از لحظه ای که جلو حونه عزیز اینا سوار ماشین شدیم به من خوش گذاشت تا وقتی دوباره رسیدیم تهران....الان حدودن 11سال میگذره ولی هنوز خاطره شیرینش مثل روز اول یادمه....چند سال پیش وقتی هنوز من دانشجو بودم و راههای ممکن جلو رومون رو بررسی میکردیم که چه کار کنیم که هم برای خودمون بهتر باشه و هم آینده نیما...صحبت ایران رفتن هم پیش اومد و عزیز داشت امکانات شغلی ایران رو برای خودش و من لیست میکرد و اصلن اسمی از این شهر نبرد...به عزیز گفتم من ایران رو فقط به یک شرط میام که شهری که من میگم زندگی کنیم....عزیز پرسید کدوم شهر رو دوست داری و من اسم همون شهر دوست و محل کار سابق عزیز رو گفتم...عزیز نمیتونست باور کنه ولی در عین حال خوشحال هم شد.... خلاصه الان هلند هم بین کشورهای نزدیک ما جایگاه متفاوتی داره و ان هم فقط به خاطر گل وجود این دوست عزیز و مهربونه. 

------------------

چند روز پیش با یکی از همین دوستانی که بالا در موردش گفتم رفتیم برای نیما و پسرشون لباس فٌرم مدرسه شون رو بخریم..لطف کردند و اومدند دنبال من و نیما...در راه برگشت،دوستم از من پرسید، خرید نداری؟ گفتم خرید خاصی که نه ولی نیما شیرش تموم شده...اگر براش بک بطری شیر بتونم بخرم خوبه و اگه نشه هم اصلن مهم نیست. تا شب کلی وقت هست و بعدن میرم میخرم....الان بچه ها شاید حوصله شون سر بره...دوستم گفت اتفاقن یک فروشگاه بزرگ sainsburys سر راهه، میریم اونجا، تا شیر رو بخری و دیگه نخواد برای شیر دوباره بیای بیرون. فروشگاه خیلی بزرگی بود و لباس و ظرف و چیزهای دیگه هم داشت...ظرفها همین اول ورودی فروشگاه بودند و یک ردیف کامل فقط قابلمه در سایزها و طرحها و جنسهای مختلف بود....من هم مدتهاست دنبال قابلمه ای هستم که بشه مثلن برای 20 نفر توش خورشت درست کرد....همیشه از همین دوستم قابلمه اش رو قرض میگیرم....بهش گفتم "وای...ببین چه همه قابلمه داره....میپشه من یه نگاهی بکنم؟ شاید او سایز قابلمه ای که من میخوام رو هم داشته باشه!"

هنوز دوستم جواب نداده بود که نیما با خنده شیطنت آمیزی گفت: "Feels like you are in heaven"...شب برای عزیز تعریف کردم....هنوز یادم میاد خنده ام میگیره...

/ 1 نظر / 58 بازدید