آنچه که میگذرد

روزهای آخر سال نود و دو هست و من هم سخت مشغول کار و دلواپس. کاری که انجام میدادم هنوز طرحش بررسی نشده و تایید نشده و معنی و مفهوم این بیکاری موقت بنده است. یک روز در هفته رو که کلاس دارم هنوز سرجاش باقیه ولی چهار روز بعدی که به تحقیق میگذشت الان خالیه.

خسته شدم. خشته شدم از این همه صداقت که در کارم داشتم و انرژی که گذاشتم و هتوز میذارم ولی بعد این همه سال هنوز اطمینان و فراق خاطر ندارم. اگه ایران بودم الان 22 سال سابقه کار داشتم و این یعنی 3 سال دیگه رسمن میتونستم تقاضای بازنشستگی بکنم. ولی الان هنوز دنبال قرارداد هستم و تازه میخوام باز کار پیدا کنم. 22 سال کم نیست . جبرانش هم راحت نیست...نه دیگه میشه برگشت ایران و نه میشه اینطوری نگران زندگی کرد. بعضی روزها فکر میکنم رسیدم ته خط...یک جعبه قرص و یک خواب راحت   ولی فکر کردن به نیما و آینده اش منصرفم میکنه!

 

خسته ام خیلی خسته...از بعضی از به اصطلاح دوستان هم خیلی دلخورم....یک جمله شون که میتونستن با صداقت تر و بدون حسادت بزنن ولی دریغ کردن زندگی کاری منو تحت تاثیر قرارداد. بی خیال حالا که اینطوریه. باید کاری کرد. باید فکر چاره بود...الهی به امید تو !

 

 

امیدوارم سال نود و سه، سال بسیار نیکو و پرخیرو برکتی برای همه باشه و همینطور من و خونواده ام...

/ 1 نظر / 12 بازدید
Shady

عیدت مبارک، دیبا جانم :) با آرزوی سلامتی، خنده ،خوشی، شادی و خوشبختی :x [گل]